مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
279
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و لذت خواب و شهوت زنان و سكرات مرگ . حكيم پرسيد : كدام سه چيز است كه هيچكس زشتى از آنها دور نتواند كرد ؟ ملكزاده جواب داد : حماقت و خست طبع و دروغ است . حكيم پرسيد : كدام دروغ بهتر است ؟ ملكزاده جواب داد : دروغ مصلحتآميز . حكيم پرسيد : كدام راستى قبيح است ؟ ملكزاده جواب داد : راستى فتنهانگيز . حكيم پرسيد : اقبح قبايح كدام است ؟ ملكزاده جواب داد : فخر كردن آدمى به چيزى كه ندارد . حكيم پرسيد : كدام مرد احمقتر است ؟ ملكزاده جواب داد : كسى كه همتش بسير كردن شكم مصروف باشد . آنگاه شماس گفت : اى ملك ، تو پادشاه ما هستى . همىخواهم كه پسر خود را وليعهد مملكت گردانى . در آن هنگام ملك ، حاضران را بفرمانبردارى پسرش بفرمود و او را وليعهد كرد كه پس از او در مملكت پدر ، خليفه باشد . و ملك ، عهد از تمامت اهل مملكت بگرفت كه از حكم پسر او تخلف نكنند و فرمان او را بپذيرند . پس چون ملكزاده هفده ساله شد ، ملك را رنجورى سخت روى داد و مرگ را يقين كرد . آنگاه بپيوندان و نزديكان گفت : اين بيمارى ، بيمارى مرگ است . پسر مرا با اهل مملكت حاضر سازيد . در حال ، منادى در شهر ندا درداد و خرد و بزرگ و دور و نزديك در نزد ملك حاضر آمدند . ملك گفت : بيمارى من بيمارى مرگ است و تير قضا بهدف برآمده و امروز روز آخرين منست . پس از آن بپسر گفت : نزديك شو . ملكزاده بر وى نزديك شد و همىگريست . ملك را نيز چشمان پر از اشك شد و حاضران بگريستند . پس از آن ملك بپسر خود گفت : اى پسر ، تو نخستين كسى نيستى كه اين ماجرى بر وى رفته باشد . از آنكه مخلوقات از مرگ ناگزيرند . وصيت من اينست كه پرهيزكار شو و نكوئى كن و در طاعت هواى خويشتن مباش و در قيام و قعود و خواب و بيدارى ، از ياد خدا غافل مشو و مرا آخرين سخن همينست ، و السلام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .